محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4920

تاريخ الطبرى ( فارسي )

مخارج آن را گزاف پنداشت . گويد : به محلى از قصر نگريست كه آن را سخت نيكو ديد و به من گفت : « پيش ربيع برو و بگو پيش مسيب رود و بگويد : همين دم يك بناى ماهر به نزد من آرد . » گويد : پيش مسيب رفتم و او كس فرستاد و سر بنايان را پيش خواند و پيش ابو جعفر آورد كه چون مقابل وى بايستاد گفت : « براى ياران ما در اين قصر چگونه كار كردى و براى هر هزار آجر و خشت چه مقدار اجرت گرفتى ؟ » بنا فروماند و نتوانست به او پاسخ دهد . گويد : مسيب از او بيمناك شد ، منصور به دو گفت : « چرا سخن نمىكنى ؟ » گفت : « اى امير مؤمنان نمىتوانم . » گفت : « و اى تو بگو و از هر چه بيم دارى در امانى . » گفت : « نه به خدا اى امير مؤمنان خبر ندارم و نمىدانم . » گويد : دست وى را گرفت و گفت : « بيا كه خدا چيزى به تو بياموزد . » و او را به اطاقى برد كه آن را نيكو يافته بود و نشيمنگاهى را به وى نشان داد و گفت : « اين نشيمنگاه را ببين و مقابل آن طاقى براى من بساز كه همانند اطاقى باشد و چوب در آن به كار مبر . » گفت : « بله ، اى امير مؤمنان . » گويد : بنا و همه كسانى كه با وى بودند از فهم وى در بارهء ساختمان و هندسه شگفتى كردند . گويد : بنا بيامد و گفت : « نمىتوانم آن را به اين صورت در آرم و به ترتيبى كه مىخواهى بسازم . » به دو گفت : « من با تو كمك مىكنم . » گويد : پس دستور داد تا آجر و گچ آوردند ، آنگاه همهء چيزهايى را كه در